سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه
این که طرف تنهاست
من تنهام نه سر اون چیزی که فکر می کنیم
محدود شدم به کارم و ارتباطات اجتماعیم به شدت کاهش پیدا کرده
یه جورایی باید راه بیوفتم دنبال دوستان جدید و عرصه خبریم رو بیشتر از گذشته گسترش بدم
برای همینم از تمام افرادی که این وب رو می خونن تو اصفهانن و به کار خبر علاقه دارن دعوت می کنم تا بهم خبر بدن تا شاید بتونم ....
جوانمردی واژه ای بود که برایم معنای ویژه داشت اما این روزها این معنا قراره جاشو با معنای دیگه عوض کنه
واقعا جوانمردی چه معنایی داره تهدید!!!!!!!!!!!!!
مدت زمانی است
شاید 9 روز
روزها یکی پس از دیگری می گذرد و من همچنان در پیچ و خم روزگار شاد زندگی می کنم و خوشحالم
شادم و به مدت زمانی فکر می کنم که چکونه خودم را بازیچه دستش کردم بودم که هیچ نمی دانست و فقط ادعا داشت که می داند
لطفا تفسیر نکنید
شاید به زودی زود خیلی چیزها را واضح تر از این بنویسم و شایدم ننویسم
دیروز از اون روزای بود که در اوج خنده ها و شادی ها و دور بودن از دنیای خبر که توی این مدت باهاش اونس پیدا کرده بودم یه چیزی ته ذهنم ولوله به پا کرده بود که امروز شاید می تونست بهترین روز زندگیت رو قشنگتر کنه اگر ...
و اگر
خلاصش کلی خندیدیم و کلی بازی گوشی و کلی شادی با کلی شیطنت بدور از دنیایی که تو این یک سال برای خودم به وجود آورده بودم
خلاصه نه از خبر خبری بود و نه از ...
به نام خالق پروانه ها
یه روز نسبتا سرد پاییزی ....
.
.
.
.
.
.
.
.
و امروز دوباره یه روز سرد پاییزی با یه تفوت 180 درجه ای ...
چقدر دلم تنگ شده برای کمی صفا و صمیمیت که این دوره زمونه تو دکون هیچ بقالی پیدا نمی شه طرف امروز باهات همکاره دو دقیقه بعد زیر آبتو می زنه سه دقیقه بعد می شه رفیق جون جونیت
این جمله هیچ ربطی به سرنوشت یا چیزای مثل این داره فقط می دونم که آدمای ساده مثل من که هدفشون موفقیته اما دردرجه اول موفقیت فردی که باهاشون کارمی کنه، یا زندگی می کنه خیلی سخته ببینه این چیزارو خیلی زود جوش می یاره و خیلی زود همه چیز براش تموم می شه
درست مثل یه رفاقت حدود دو ساله که با شیطنت یه نفر همه چیز تموم شد البته اول اون تموم کرد و الان من برای همیشه
.
سر خط
به قول یکی از دوستان به نااااااااااااام خدا
و به قول خودم اون روزا که می نوشتم به نام خالق پروانه ها
غروب جمعه است بد جوری دلم گرفته
گاهی وقتا این روزا که می شه بغض گلومو فشار می ده
من باهاش قهر نیستم اما شیطونه بد جوری داره اذیت می کنه
روزگار بر وفق مراد می چرخد و می چرخد و می چرخد
با دلی خوش....
دوستی نوشت اسمشو بزار سرنوشت
اما پیامش خصوصی بود نه وبلاگ داشت و نه ایمیل
نمی دونم چی پرسید اما می دونم که خیلی آشناست
باز خوانی یک روایت واقعی به سبکهای گوناگون
شما کدام سبک را می پسندید؟
یک نوزاد صبح امروز در كنار دیوار خانهای در... پیدا شد.
مادرنیازمندی، فرزند نوزاد خود را پشت دیوار منزلی در خیابان... رها كرد و ناپدید شد.
مادرسنگدل، نوزاد بیگناه خود را در بامداد سرد پاییزی در كنار دیوار خانهای در... رها كرد و گریخت.
بار دیگر قنداق نوزادی که مادری نامهربان او را در كنار دیوار خانهای رها كرد، در... پیداشد.
مادر برای بار آخر به صورت نوزاد نگاهكرد. تصور فردایی تیره و دشوار مثل آن چه خود او دیروز و امروز داشت و دارد او را مصممتر ساخت.گلبوسهای نرم از گونه كودک گرفت. نم گوشه چشم را خشک كرد و این بار او را در پناه دیوار گذاشت و رفت. در پیچ كوچه یک بار دیگر برگشت تا پاره وجود خود را ببیند...
چه كسی این نوزاد بیگناه را در پشت دیوار منزلی در... رها كردهاست
| Design By : Pichak |
تبلیغات
