تبلیغات
سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه - مطالب آذر 1389

سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه

نمی دونم چی شد که یه پنج سالی رو به انتظار نشستم و برخی از درهای دیگه رو امتحان کردم اما تقدیر من از همون پنج سال پیش رقم خورده بود و خودمو داشتم خسته می کردم

امشب که دست به قلم شدم و دارم با صفر و یک های دنیای مجازی یه مطلب رو برای همیشه های تاریخ توی وبلاگی که پر است از خاطرات خوب و کمی تلخ ثبت می کنم، حدود 100 ساعتی از شروع یه زندگی جدید می‌گذرد

زندگی که با یک کات غافلگیر کننده، یک سکوت کوتاه و یک اکشن زیبا آغاز شده است

هنوز هم باورم نشده است که سربالایی که حدود 5 ماه طول کشید از اون بالا رفتم در عرض کمتر از 26 ساعت پایین بیام

مردادماه بود که نیتم رو توی یه پیامک باهاش در میان گذاشتم اولش غافلگیر شده بود اما بعد جواب رو به بعد از اعلام نتایج کنکور یه چیزی حدود یه ماه بعد مکول کرد

روزها پس از دیگری می‌گذشتند و من خودم را برای شندین تنها یک جواب آماده می‌‌کردم

با اعلام نتایج کنکور و قبولیش توی دانشگاه اصفهان و رشته پرستاری بعد از اعضا خانوادش نفر اولی بودم که بهم این خبر رو داد و وقتی دوباره درخواستمو تکرار کردم تنها به گفتن جمله هر چه پدرم بگوید اکتفا کرد

برایم سخت بود اخر من خودم را برای شنیدن این جواب آماده نکرده بودم

با گذشت زمان و امتحان شیوه های مختلف برای گرفتن جواب دلخواهم، پس از یک پیاده روی طولانی مدت در یکی از روزهای زیبای مهر ماه جمله‌ای را که مدت‌ها قبل خودم را برای شنیدنش آماده کرده بودم رو شنیدم «دوست دارم»

همه کلماتی که در آن مکالمه 22 دقیقه‌ای پس از یک پیاده روی 70 دقیقه‌ای بین ما گفته و شنیده شد را به خاطر دارم

با شنیدن جواب قلبیش ماجرا رو به طور جدی تر از گذشته با مادر در میان گذاشتم و با اندکی تاخیر در یکی از روزهای آبان ماه سرکی به خانه آنها زدم و پس از کلی صحبت که اصل و محوریت تمام آنها ادامه تحصیل و عدم جلوگیری از اشتغال وی بود جلسه گربه کشان ما شروع شد(منظور جلسه ای است که دختر و پسر در مورد آینده با هم دیگر صحبت می کنند)

جلسه گربه کشان ما در یک سکوت طولانی مدت برگزار شد و بر خلاف تمام جلسات این چنینی که دختر خانم و آقا پسر در یک اتاق با یکدیگر سخن می‌گویند ما در یک اتاق همه سخنان خود را به صورت مکتوب و بر روی کاغذ برای همیشه تاریخ ثبت کردیم تا این نخستین گام برای آغاز یک زندگی به سبک سکوت باشد

قابل توجه همه دوستان محترم این که همه چیز را به صورت مکتوب بنویسیم فکر خانمی بود و من تنها آن را اجرا کردم

پس از آن قرار اولیه برای آزمایش‌های قبل از ازدواج گذاشته شد

به خاطر مسئله فامیلی پس از مشاوره ژنتیک یک آزمایش که برای گرفتن جوابش 10 روزی معطل شدیم انجام شد

صبح چهارشنبه برای قرار مهربران و حضور در کلاس ازدواج خدمت خانواده همسرم رسیدیم

تا اینجای کار سربایی حدود 5 ماهه تمام شده بود و من در قله قرار داشتم

القصه چهارشنبه شب پس از یک جلسه فوق سنگین و یک کشتی کج جانانه که با عموی خانمی گرفتم و مهریه مشخص شد حاضران در جلسه قرار عقد را گذاشتند و من همچنان در قله بود چرا که هنوز موفق به گذراندن کلاس آموزش‌های قبل از ازدواج نشده بودیم همه چیز نامعلوم بود

حدود ساعت 9:37 دقیقه صبح روز پنجشنبه 11 آذرماه با موافقت موقت مرکز بهداشت برگزاری جشن عقد در روز جمعه 12 آذرماه قطعی شد تا سوت شروع  پایین آمدن از قله 5 ماهه زده شود

عقربه های ساعت حدود 10:24 دقیقه را نشان می‌داد که با مادر، دایی جان، زن عمو و خانواده خانمی رهسپار خرید شدیم

ساعت‌ها به تندی می‌گذشتند و از یک طرف در حال تماس با فامیل و دعوت انها برای جشن عقد بودیم و از طرف دیگر خرید جشن عقد را انجام می‌دادیم

چیزی به شنیده شدن بانگ اذان مغرب نمانده بود که حلقه‌های عقد خریداری شده و داور مسابقه سوت نیمه نخست را به صدا در آورد

داور پس از 2 ساعت توقف سوت نیمه دوم را زد تا اماده کردن ظرف‌های میوه، خرید کت و شلوار دامادی، تهیه دسته گل، کرایه خنچه‌ها و کلی کار ریز و درشت دیگر با حضور فامیل در منزل خودمان زده شود

در طرف دیگر زمین بازی نیز آماده کردن سفره عقد، تزئین و کلی برنامه دیگر در حال تدارک بود

همه بازیکنان در حین خستگی، در حال شادی و سرور بودند که داور مسابقه با نگاه به ساعت ورزشگاه که حدود 3:37 دقیقه را نشان می‌داد در سوت خود دمید تا عروس خانم پس از چیدن گل، آوردن گلاب و گرفتن زیر لفظی اجازه جاری شدن صیغه عقد را بدهد

و این پایانی بود بر یک سربالایی حدود 5 ماهه که پایین آمدن از آن در کمتر از 26 ساعت انجام شد تا ادامه مسیر را در جاده‌ای کفی و صاف با یاری مهربان اغاز کنم

امضا محمد


نوشته شده در سه شنبه 16 آذر 1389 ساعت 09:43 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

به نام خالق پروانه‌ها

خیلی وقته با خودم قهرم

در ظاهر هر شخصی رو می بینم از دوستای قدیمی تا همکارای جدید سعی می کنم یه جورایی ازشون فرار کنم

چند وقتیه بد جوری افکارم ریختن به هم

از یک طرف سربازی که دوان دوان داره نزدیک می شه و از طرف دیگه کنکو و تغیر رشته و از طرف دیگه جواب یه آزمایش که قراره همه چیزو در مورد آیندم معلوم کنه

واقعا چرا زندگی و آینده یه جون باید به جواب یه آزمایش بستگی داشته باشه

چرا برای تایین مفاد یه عهد بین دو جون بزرگترا باید تصمیم بگیرن

مگه جونا نمی تونن خودشون سبک سنگین کنن

نمی دونم چی دارم می نویسم فقط انگشتای دستمه که دارن روی صفحه سفید خط خطی می کنن تا شاید وجود پر واکنشم رو یه جورایی آروم کنن

اونقدر افکار مزاهم زیاد شدن که نمی دونم دارم چی تایپ می کنم و چی می نویسم

فقط خواستم بگم هنوز هستم و هنوز قلم می زنم

با همه اونایم که بهم سر می زنن بدون این که نظری بزارن دیگه کاری ندارم

همین


نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 ساعت 08:57 ب.ظ توسط سکوت نظرات |


Design By : Pichak