تبلیغات
سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه - مطالب مهر 1389

سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه

جشنواره مطبوعات استان نیز با تموم شادی‌ها و غم‌ها و سکوت‌هایش تمام شد

همکاری در وبلاگ خود نوشته بود قلم‌های که نون را نان می‌نویسد و من خواهم نوشت قلم‌های که ارزان فروخته می‌شوند چرا که یک خبرنگار نه ارزش و منزلت خود خبر دارد و نه مسئولان اعتقادی به این موضوع اعتقادی دارند

خواه این مسئولان مدیر مسئولان یک رسانه باشند و خواه مسئولان کلان استانی و کشوری

اصفهان شهر گنبدهای فیروزه‌ای همواره در دامان خود افراد نخبه و صاحب قلم را خواهد پروراند اما آیا ارزش قلم یک خبرنگار چیزی است که بتوان آن را با مبادله کالا با کالا مقایسه کرد؟

جواب این سئوال همواره منفی است اما چه باید کرد که مطبوعات و رسانه‌ها همواره متکی به ارگان‌ها و نهادهای دولتی هستند و خواهند ماند و یک ژورنالیست نیز باید از این قانون تبعیت داشته باشد خواه در داخل کشور و خواه در خارج از مرزهای این کشور

همزمان با انتشار نخستین روزنامه در جهان استفاده ابزاری از آن آغاز شد و چه بسیارند رسانه‌های که کار نقد یک ارگان و تمجید از ارگانی دیگر را در دستور کار خود قرار داده‌اند

حکایت اصحاب رسانه در ایران چیزی جزء سقوط از بام نیست چرا که یا با نقدهای مخرب خود موجب نابودی شخصی می‌شویم و یا با تمجیدهای غیرواقع گرایانه خود شخصی را چنان در اوج قرار می‌دهیم که ...

القصه

هر چه در این چند کلام سخن گفته شد تنها شعاری است برای گول زدن خود که من ژورنالیستی هستم که واقع بینانه به موضوع نگاه می‌کنم


نوشته شده در سه شنبه 20 مهر 1389 ساعت 03:02 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

‌‌نمی‌دونم چرا هر چند یک بار دوست دارم سری به گذشته‌های نارنجی بزنم و خاطرات با هم بودن را تازه کنم

شب گذشته بار دیگر کار تدوین تاریخی‌ترین تولد عمرم را آغاز کردم

چه روز زیبایی بود وقتی خانم آقای قانونی بچه‌های دفتر رو جزئی از خانواده خودشون دونستن و برای برگزاری جشن تولد آقای قانونی کیک تولد پختن و با حضور در جمع بچه‌های رسانه نارنجی رنگ چند ساعتی را همچون اعضا یک خانواده خوش گذراندیم

گاهی وقتا انسان‌ها در کمال عصبانیت یا بر اساس شرایط تصمیم‌های می‌گیرند که به گفته آقا سعید بهترین تصمیمه

اما امروز من از تصمیم‌های گذشته خودم پشیمونم که چرا اسرار خانواده خودم رو توی وبلاگم شخصیم نوشتم

هر چند اعضای این خانواده در مقطع زمانی مرا مقصر تمام اشتباهات می‌دانستند اما این تصمیم من اشتباهی بس نابخشودنی بود که شاید با پاک کردن آن پست‌های بتوان جبرانش کرد اما چنین نخواهم کرد چرا که تصمیم من در آن مقطع زمانی بهترین تصمیم بود

روزی سخن از چراهای گفتم که جوابش را به خوبی می‌دانستم و آن چیزی نبود جزء «تصمیم مدیریتی»

و امروز به خود خواهم گفت که وقتی راه صد ساله یک شبه طی شود نتیجه‌ای جزء این نخواهد داشت

منظورم از راه صد ساله، گذر از مرحله همکلاسی بودن، همکار شدن، رفیق شدن و در نهایت خود را از اعضا یک خانواده دانستن است


نوشته شده در سه شنبه 20 مهر 1389 ساعت 03:00 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

چند سال پیش یه مجموعه تلویزیونی از صدا و سیمای ایران با موضوع زندگی یکی از شخصیت‌های برجسته ایران پخش شد

در یکی از سکانس‌‌های این مجموعه شاهد یه اتفاق عجیب بودم

شخصیت اصلی این سریال که در دوران کودکی به سر می‌برد در اتاق تاریکی خود را حبس کرده بود و در حال روشن کردن شمع‌های بود وقتی با تعجب پدرش مواجه شد تنها گفت با روشن کردن هر شمع یکی از خانه‌های تاریک ذهنم که نشان دهنده یک سؤال است روشن می‌شود و به پاسخ آن سؤال دست پیدا می‌کنم، اکتفا کرد و پدر را برای خرید شمع های بیشتر قانع کرد

منم امشب همین کار رو کردم اما هر چه شمع روشن می‌کردم چیزی جز تاریکی برای جواب سؤالی که « آقای ضیایی با ما قهر است؟» پیدا نکردم

با روشن کردن هر شمع یک سؤال بی پاسخ دیگر یا یک خانه خاموش دیگه توی ذهنم خود نمایی می‌کرد تا بار دیگر چراهای پست قبلی به سراغم بیان و همچون بانگ نوای سر دهند که چرا

چرا

چرا

چرا

وهزاران چرای دیگر

امضا سکوت/.


نوشته شده در شنبه 17 مهر 1389 ساعت 09:15 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

پیش خودم قرار گذاشته بودم دست از سر کار خبر بردارم و برم دنبال یه کار نون و آب دار درست و حسابی اما نشد

کار خبری یه نوع جذبه خاصی داره که همواره آدمو دنبال خودش می‌کشونه

دیروز با یکی از بچه‌ها در مورد جذبه کار خبر یه صحبتی کردیم

به عتقاد من کار خبر جذابیت داره اما کم کم ادم رو خسته می‌کنه و دل زده اما کار عکاسی این طوری نیست چون هر روز با یه سوژه جدید مواجه هستی هر موقع هم که دل تنگ شدی یا از سوژه‌های تکراری به تنگ اومدی می‌تونی یه سر بری تو طبیعت

القصه بعد از اون خداحافظی تلخ و نگه داشتن خیلی از رازهای انتفاظه رسانه نارنجی توی دلم با یه سری حواشی جدید مواجه شدم

از انگ خیانت تا دو رویی از سو استفاده حرفی که به یکی از بچه‌های شهرستان زده بودم تا سو استفاده از نوشته شدن نامه‌ای که به توهین آمیز ترین نامه سال معروف شد

توی خانواده‌ای بزرگ شده بوم که بهم آموخته بودن ارزش نون و نمک جقدر مهمه

به همین خاطر بود که به رئیس همه چیزو گفتم و وقتی ازم پرسید سعید در جریان ماجرا بوده گفتم می دونم که دو دقیقه قبل از ورود به دفتر بهم اس داد که رئیس نفهمه که من در جریان بودم و لب تر نکردم شب قبلش به پیامک کشیده بودم که بچه‌ها رو برگردونم

با بچه‌ها نون پنیر خورده بودیم و با یکی عهد برادری هر چند اون عهدمون رو خیلی خوب جواب داد اما سؤالم اینجا است آقا سعید چرا وقتی رفتی برای پرداخت پول اینترنت دفتر رفتی بیرون به برادرم زنگ زدی که اخراج شدم و دارم می رم خونه

به لطف اوستا کریم نامه‌ای که به توهین آمیز‌ترین نامه سال معروف شده بود توسط یکی از بچه‌ها خونده شد و اصل ماجرا از یک نگاه دیگه هم مورد بررسی قرار گرفت

همه اتفاقات چه شیرین و چه تلخ را به لطف خودش پشت سر گذاشتم تا این که کارمو به طور آزمایشی با رسانه فیروزه‌ای رنگ اغاز کردم

اولش نمی خواستم کسی بفهمه تا رسیدیم به نمایشگاه پنجم

اونجا بود که خیلی از دیدارها تازه شد و با افتخار اعلام کردم که توی کشتی فیروزه‌ای ها آروم گرفتم

همه با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم به دور از تموم اون هیاهوی گذشته

به قول یکی از بچه‌ها باند فرودگاه رسانه نارنجی چند روزی است که به آرامش رسیده که ما نیز شاکریم

عزیزی قصه تهران رفتنش رو به جای اون بچه‌های که حقشون بود رو گفت بد جوری داغونم کرد

همیشه یه چیزای توی زندگی ما آدما هست که نمی تونی فراموشش کنی درست مثل این که

چرا نیم سکه حوزه هنری رو باید یه نفر که تازه از راه رسیده بگیره

چرا نباید برای دریافت هدیه ریاست جمهوری معرفی بشی

چرا باید مزد چشم گفتنات رو با دو ماه سرگردونی برای دریافت یه نامه کوچیک بدن

چرا...

چرا...

چرا...

چرا....

این چرا ها رو آخرین باره که از خودم می پرسم و به خودم می گم که یه جواب بیشتر نداره اونم اینه که ....

یه روزی از نغمه قناری سخن گفتیم و تقلید طوطی

نمی دونم نغمه خودم رو خوندم یا نغمه ای که تقلید بود

نمی دونم نغمه من ماندگار خواهد بود یا نه اما می دونم که ...

*به تقویم و روز شمار من تنها 75 روز برای یه اثبات جدید وقت هست


نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر 1389 ساعت 07:57 ق.ظ توسط سکوت نظرات |

با خودم قرار گذاشته بودم تا به قلم سکوت در مورد وقایعی بنویسم که خیلی برام دردناک بودن اما بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که تک جمله‌های را بنویسم که یادگار و پشوانه‌ای برای ادامه زندگی من خواهند

گاهی وقتا دلخوش این می‌شیم که بهمون می‌گن «خیلی خوشحالم که شما ها دفتر از خودتون می‌دونید» اون وقته که کلی انرژی می‌گیری و شروع می‌کنی به فعالیت بهتر در دفتر و در لحظه همه چیز دگرگون می‌شود و برای گرفتن یه نامه فعالیتی دو ماه باید منتظر بمونی تا رئیس محترم دو دقیقه وقت بزارن اون موقع که متوجه می‌شن قصد داری برگردی و دوباره ...

توی جلسات همیشگی و خسته کننده که قبل از شروعش همه می‌گن چرا بریم جلسه، این جلسات که فایده داره و نه حرف درست و درمونی زده می‌شه، می‌شنوی که همه تعریف و تمجید می‌کنن و میگن «چقدر جلسات توی روند کاری ما اثر گذار است»

اون موقع‌ها که از دست یه چیزای جونت به لبت رسیده وقتی از یه نفر می‌پرسیدی که این موضوع قصش چیه تنها به این جمله که «من در جریان نیستم» اکتفا می‌کرد

گاهی وقتا توی اوج خستگی و درماندگی منتظری بشنوی که کارتون خوب بود و خسته نباشید اما توی جمع می‌گن که «این دفتر به کسی متکی نیست و هر کسی بخواد می‌تونه بره»

یه روزی شنیدم یه کار خوب باید «تجربه، اعتبار و پول  داشته باشد و وقتی از 30 سالگی گذشتی باید دنبال پول کار باشی»

زمانی تمام ادبیات که می‌شنیدی پر بود از همدلی و یکی شدن اما به یک باره می‌شنوی «هر کس باید به فکر خودش باشد» و اون موقع است که به قول قدیمی‌ها نقره داغ می‌شی

از قدیم همیشه می‌گفتم انسان نباید مثل فواره باشه باید مثل عقاب آزاده باشد اما توی دامی افتادم که مثل یه فواره رفتم تا اوج آسمان‌ها و به یک باره سقوط کردم البته از نگاه دیگران چرا که هنوز در اوجم و آزاده هر چند قلمم را در جا خودکاری گذاشته‌ام چرا که تا کی باید می‌دیدم و نمی‌توانستم بنویسم

یه روزی شنیدم شخصی گفت «چنان رفتار کنید که مودت و دوستیتان و یک رنگیتان همیشه برقرار باشد تا همچنان دلم برای حضور در جمع شما پر بکشد»

روزی دلخوش به تولد بودیم و روزی دلخوش به نون و پنیرها، کباب ترکی‌ها و امروز باید دلخوش به کلامی باشیم که همواره فریاد می‌کشد به فکر خودت باش

*جملات و تک نگاره‌های دو سال حضور در رسانه نارنجی رنگ خیلی زیادن اما دل و دماغی برای فکر کردن به اون روزها و یاد آوری خاطرات نیست

**دوستی با عنوان سکوت گه گاه غافلگیرم می‌کند هر چند ارتباط ما یک طرفه است اما حضورش را در این کلبه خیر مقدم عرض می‌کنم و می‌گویم زندگی پر است از شروع‌ها

هر روز صبح شروعی است برای یک حرکت و این تکرار همیشه در سراسر زندگی امتداد دارد اما آنچه به این شروع‌ها رنگ و جلا می‌دهد و انسان را برای حرکت امیدوار تر می‌کند هدف است، هدفی که هر انسان در آغاز مسیر زیستن و حضور در جامعه به آن فکر می‌کند.

امضا سکوت


نوشته شده در دوشنبه 12 مهر 1389 ساعت 08:51 ق.ظ توسط سکوت نظرات |


Design By : Pichak