تبلیغات
سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه - مطالب شهریور 1389

سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه

مدت زیادیه ننوشتم و قلمم رو روی کاغذ سفید نچرخوندم

نمی دونم چرا اما انگار این وبلاگ شده تنها جای که می تونم فریاد بزنم و حرف های رو بگم که هیچ موقع نخواستم حرمت نون و نمک های که خوردیم و نمکدونشون رو شکوندیم سخنی بگم

توی این چند روز اخیر دلم بد جوری گرفته است

از خودم از آدمای اطرافم

از کسی که اسرار داشت بمونم اما وقتی گفتم سکه حوزه هنری و جایزه ریاست جمهوری چی شد؟

ناراحت شد و گفت توقعاتت بالاست تو هنوز دو هفته مداوم با من کار خبر کردی در حالی که 2 سال سگ دو زدن توی فارس رسانه نارنجی رنگ هیچی بود براش

خسته شدم از رئیسی که وقتی همه چیزو بهش گفتم و نگفتم که دبیر تحریریش از همون شب که بچه ها اعتصاب کردن از همه ماجرا خبر داشت، به همه خدمت هام پشت کرد و نوشت تهمت نزن

خسته شدم از برادری که باهاش نون و نمک خوردم اما وقتی که باید پشتم می بود گفت به تو هیچ ربطی نداره

خسته شدم از آبجی که وقتی که باید می ماند تا سکان داری کشتی رسانه نارجی رو همچنان بر دست داشته باشه گفت بهتره که برم

خسته شدم از اونای که هروز باهاشون نون و پنیر خوردیم و وقتی افشا گری کردم از حقایق پشت پرده رسانه نارنجی انگ خیانت کاری بهم زدن

خسته شدم از خودم که چرا وقتی چهار سال تموم توی دنیای دوز و دغل و کلک کار کردم نتونستم حداقل یه مدت کوتاه رو دو رو بازی در بیارم تا حقوق پا مال شده خودم رو بگیرم و بعد برای همیشه بگم خداحافظ رسانه نارنجی

*این مطلب تنها برای آروم کردن دل خودم نوشته شده سعی می کنم تا 48 ساعت دیگه به قلم سکوت داستان چهارشنبه تا یکشنبه نگین رو خط خطی کنم.

امضا محمد ضیایی


نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت 06:11 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

پس از کلی ماجرای عجیب و قریب درست بعد از 14 روز از آغاز همکاری مجددم و شروع تازم توی دو روز گذشته با کلی اتفاق عجیب و غریب مواجه شدم

اتفاقاتی که منجر به این شد تا رفاقتم رو فدای هدفم کنم

نمی دونم یه روزی توی سالهای آینده وقتی این مطلب رو می خونم به درستی کارم شک می کنم یا نه اما به گفته یه دوست تصمیمی که گرفتی در این موقعیت بهترین تصمیمه

دیروز حالم مصاعد بازی با عروسکهای اتاق نارنجی رنگم نبود برای همین توی رخت خوابم دراز کشیده بودم و به فکر این بودم که چه طوری می شه یه کانال زد به قلب یه هدف جدید

توی همین فکرا بودم ابجی شیطونه برگه سبز اعزام به خدمتم را با کلی شیطونی برام آورد و تازه فهمیدم که تنها 104 روز برای اثبات خودم فرصت دارم و امشب که این مطلب رو می نویسم تنها 102 روز و روزشمار اعزامم شروع شده

عروسکای اتاقم شروع به سرو صدا کرده بودن و خوشحالی که از دستم راحت می شن

اعتصاب کردن و اعلام کردن که دیگر حاضر به بازی باهام نیستن

نمی دونم چی شد اما تصمیم گرفتم همشون رو بزارم توی صندوقچه و برم دنبال خرید چند تا عروسک دیگه

***نمی دونم چه طوری باید یه اتفاق عجیب رو می نوشتم طوری که کسی نفهمه اما می دونم که کل شهر گنبدای فیروزه ای فهمیدن که اتاق نارنجی داره خونه تکونی می کونه

***عید فطر مبارک

امضا سکوت


نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور 1389 ساعت 09:54 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

همه چیز از یه تلفن شروع شد

تلفنی که پشت خطش یه دوست بود که بیشتر با یه دوست دیگه دوست بود

تلفنی که منجر به عذرخواهی شد اونم به دستور یه دوست

قهر کردن به بهانه این تلفن امری غیر منطقی بود اما تلفن اون روز نقطه جوش بود

به قول دوستان تا سه نشه بازی نشه

دیگه سه بار شده بود و بازی باید شروع می شد

پس کنکور شد بهانه برای آغاز

آغاز یه راه پر پیچ و خم

راهی که نتیجش شد 28 روز دلگیری به اضافه از دست دادن یه دوره آموزشی مقدماتی خبرنگاری که قرار بود با پول خودمون باشه نه از سهمیه دفتر که بخواد مثل دوره آموزشی تهرون حق به اون دوست تلفنی برسه

راهی که نتیجش شد اتمام شوخی های پارک شهید رجایی و اتمام ناز کشیدن های احمقانه

راهی که نتیجش شد درگیر بودن هر روزه ذهن برای گفتن نا گفته های بسیار از آچار فرانسه بودن و قدر نشناسی دوست

راهی که نتیجش شد چند روزی زندگی بین آسمون و زمین و شوخی با مرگ برای در آمد روزی حدود 50 تا که همش رفت تو گاو صندوق مامانی

راهی که نتیجش شد قبول نشدن توی کنکور کاردانی به کارشناسی و آماده شدن برای پا چسبوندن برای خدمت به میهن

اما پرونده گذشته ها بسته شد

درست روزی که توی اتاق نارنجی رنگ نشستم پست سیستم و رفتم توی سایت سازمان سنجش و دیدم که تنها با اختلاف یه نفر مجاز به انتخاب دانشگاه برای ادامه راه تحصیل ندارم

پرونده رو بستم تا یه راه جدید رو آغاز کنم

راهی که اینبار برای اثبات برتر بودنم و نه برای چیز دیگری آغاز شد با یه دلگیری 28 روزه و از دست دادن یه دوره آموزش خبرنگاری

نمی خواستم از دلگیریم چیزی بنویسم فقط می خواستم از شروع بگم اما وقتی تنها توی اتاق نشسته بودیم وقتی پرسیدم از دستم دلگیرید جواب شنیدم دلگیری نه اما خاطره ها باقی می مانند (موقع اعلام کارت قرمز گفته بودن که برای موضوعات اسم انتخاب نکنید چرا که اسم خاطره می شه و خاطره توی ذهنتون باقی خواهد ماند) گفتم باید این خاطره برای همیشه توی ذهنم باقی بمونه و خواهد ماند

پس به قول عقابی که پر بال خود را در تیری که به بالش فرو رفت، می گویم  خود کرده را تدبیری نیست

ن . پ: امروز شنبه بود

آسمون بارید درست توی ماه شهریور

ماهی که هیچ کس انتظار بارون رو نداشت و این می تونه یه نشونه خوب باشه برای یه شروع خوب

سکوت


نوشته شده در شنبه 6 شهریور 1389 ساعت 08:58 ب.ظ توسط سکوت نظرات |


Design By : Pichak