سکوت سین هفتم، هفت سین آرمانیمه

چه روزای قشنگی رو زیر بارون، موقع نون و پنیر خوردن تو رسانه نارنجی سر کردم
چه روزای قشنگی رو سوار بر کشتی فیروزه ای در حال طی مسیر زندگی
و امروز سومین روزی است که زندگی مشترک رو آغفاز و رفتم زیر سقف آسمون آبی
بدرود وبلاگ دوران مجردی و نامزدی
اونایی که دوستن می دونن کجام و اونای که نامردی کردن و با این کارت دعوت گرفتن نیومدن نمی دونن
بدرود////

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1391 ساعت 01:25 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

وقتی کلمه تنهایی رو می بینیم می شنویم، تنها به یک جیز فکر می کنیم
این که طرف تنهاست
من تنهام نه سر اون چیزی که فکر می کنیم
محدود شدم به کارم و ارتباطات اجتماعیم به شدت کاهش پیدا کرده
یه جورایی باید راه بیوفتم دنبال دوستان جدید و عرصه خبریم رو بیشتر از گذشته گسترش بدم
برای همینم از تمام افرادی که این وب رو می خونن تو اصفهانن و به کار خبر علاقه دارن دعوت می کنم تا بهم خبر بدن تا شاید بتونم ....

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن 1390 ساعت 01:55 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

جوانمردی واژه ای بود که برایم معنای ویژه داشت اما این روزها این معنا قراره جاشو با معنای دیگه عوض کنه

واقعا جوانمردی چه معنایی داره تهدید!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 10:51 ق.ظ توسط سکوت نظرات |

مدت زمانی است

شاید 9 روز

روزها یکی پس از دیگری می گذرد و من همچنان در پیچ و خم روزگار شاد زندگی می کنم و خوشحالم

شادم و به مدت زمانی فکر می کنم که چکونه خودم را بازیچه دستش کردم بودم که هیچ نمی دانست و فقط ادعا داشت که می داند

لطفا تفسیر نکنید

شاید به زودی زود خیلی چیزها را واضح تر از این بنویسم و شایدم ننویسم

 


نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 01:40 ب.ظ توسط سکوت نظرات |

دیروز از اون روزای بود که در اوج خنده ها و شادی ها و دور بودن از دنیای خبر که توی این مدت باهاش اونس پیدا کرده بودم یه چیزی ته ذهنم ولوله به پا کرده بود که امروز شاید می تونست بهترین روز زندگیت رو قشنگتر کنه اگر ...

و اگر

خلاصش کلی خندیدیم و کلی بازی گوشی و کلی شادی با کلی شیطنت بدور از دنیایی که تو این یک سال برای خودم به وجود آورده بودم

خلاصه نه از خبر خبری بود و نه از ...

 


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 09:01 ق.ظ توسط سکوت نظرات |

به نام خالق پروانه ها

یه روز نسبتا سرد پاییزی ....

.

.

.

.

.

.

.

.

و امروز دوباره یه روز سرد پاییزی با یه تفوت 180 درجه ای ...


نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 12:00 ق.ظ توسط سکوت نظرات |

چقدر دلم تنگ شده برای کمی صفا و صمیمیت که این دوره زمونه تو دکون هیچ بقالی پیدا نمی شه طرف امروز باهات همکاره دو دقیقه بعد زیر آبتو می زنه سه دقیقه بعد می شه رفیق جون جونیت

این جمله هیچ ربطی به سرنوشت یا چیزای مثل این داره فقط می دونم که آدمای ساده مثل من که هدفشون موفقیته اما دردرجه اول موفقیت فردی که باهاشون کارمی کنه، یا زندگی می کنه خیلی سخته ببینه این چیزارو خیلی زود جوش می یاره و خیلی زود همه چیز براش تموم می شه

درست مثل یه رفاقت حدود دو ساله که با شیطنت یه نفر همه چیز تموم شد البته اول اون تموم کرد و الان من برای همیشه

.

سر خط

به قول یکی از دوستان به نااااااااااااام خدا

و به قول خودم اون روزا که می نوشتم به نام خالق پروانه ها

غروب جمعه است بد جوری دلم گرفته

گاهی وقتا این روزا که می شه بغض گلومو فشار می ده

من باهاش قهر نیستم اما شیطونه بد جوری داره اذیت می کنه

روزگار بر وفق مراد می چرخد و می چرخد و می چرخد

با دلی خوش....

دوستی نوشت اسمشو بزار سرنوشت

اما پیامش خصوصی بود نه وبلاگ داشت و نه ایمیل

نمی دونم چی پرسید اما می دونم که خیلی آشناست

 


نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390 ساعت 06:22 ب.ظ توسط سکوت نظرات |


Design By : Pichak